http://up-is.ir/up۹۳/p۲/۱۴۰۳۰۰۳۸۳۵۶۳۰۹۳.gif جنگ :: شهیدبی پلاک

شهیدبی پلاک

با ولایت تا شهادت

شهیدبی پلاک

با ولایت تا شهادت

بسم الله الرحمن الرحیم
روزی روزگاری همه شهدا بی پلاک بودند .. همه بی پلاک بودند .. نه پلاکی .. نه نشانی .. نه امضایی ... حتی خانه ها نیز پلاکی نداشت .. و امروز همه به دنبال نشان .. در هوای داشتن پلاک! و عاریت مند امضایشان ... بی پلاک که باشی خودش می شود پلاکت .. خودش امضایش را روی اثرش که تو باشی می گذارد ... آن وقت است که قیمتی می شود .. قیمتی که فقط خودش توان پرداختش را دارد ...
.. گویی شبیه مادر می شوی .. شبیه فاطمه می شوی .. بی نشان .. بی پلاک .. بی بارگاه .. بی ادعا ..

سلام-

محبوب ترین مطالب

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جنگ» ثبت شده است


مجید جان سلام...
دلتنگ تو بودن٬ با تمام بچه های دیگه فرق میکنه! آخه روزی که قرار بود با هم بریم، اما من جا ماندم، آمده بودی خونه ما و از مادرم سراغم را گرفته بودی... و مادرم هم گفته بود که سعید فردا می آید و تو قرارمان را گفتی...

یکسالی بود که در حوزه درست را آغاز کرده بودی، طبق قراری که با هم در اول دبیرستان داشتیم! بعد از دیپلم به حوزه برویم. اونروزها جنگ شروع نشده بود ..
 من آخرین باری که دیدمت گفتم: این عملیات را بروم و برگردم میام پیشت و تو گفتی : من هم با تو می آیم تا وقتی برگشتیم زیر قولت نزنی! گفتی که سال اول را دوباره با من میخوانی که هم حجره و هم بحث بشویم...
اما یک سفر ! یک روز تاخیر در بازگشت ! ...روز اعزام تو رفتی بدون من و من ماندم بدون تو...
20 روز بعد خبر از مفقود شدنت آمد و من حسرت جبهه با تو و درس و حوزه در کنار تو را تا امروز میکشم....
مجید جان؛ میدانی که نمیتوانم با ویلچرم بر سر مزارت بیایم! هنوز نامه هایت را نگه داشته ام و با خواندنش بهترین دوران با تو بودن را مرور میکنم،
یاد من هستی..؟
میدانم دوست خوبی برایت نبودم، اما یادم کن که محتاج دعایت هستم

  • سعید براتی