http://up-is.ir/up۹۳/p۲/۱۴۰۳۰۰۳۸۳۵۶۳۰۹۳.gif بایگانی اسفند ۱۳۹۱ :: شهیدبی پلاک

شهیدبی پلاک

با ولایت تا شهادت

شهیدبی پلاک

با ولایت تا شهادت

بسم الله الرحمن الرحیم
روزی روزگاری همه شهدا بی پلاک بودند .. همه بی پلاک بودند .. نه پلاکی .. نه نشانی .. نه امضایی ... حتی خانه ها نیز پلاکی نداشت .. و امروز همه به دنبال نشان .. در هوای داشتن پلاک! و عاریت مند امضایشان ... بی پلاک که باشی خودش می شود پلاکت .. خودش امضایش را روی اثرش که تو باشی می گذارد ... آن وقت است که قیمتی می شود .. قیمتی که فقط خودش توان پرداختش را دارد ...
.. گویی شبیه مادر می شوی .. شبیه فاطمه می شوی .. بی نشان .. بی پلاک .. بی بارگاه .. بی ادعا ..

سلام-

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است


 

میدانی٬ انسانها در هجران به خدا نزدیک ترند تا در وصل...؟ داستان عشق لیلی و مجنون را بی شک شنیده ای٬ و رمز جاودانه شدن این عشق را...

میدانی همه میتوانند یا مجنون باشند یا لیلی..؟! اینجا سخن از جنسیت نیست٬ مرد بودن یا زن بودن٬ سخن از توان است و تحمل. آن که مجنون میشود دیگر جز لیلی نمی بیند و جز به او نمی اندیشد٬ همه چیز لیلی را زیبا می بیند٬ لبخند یا اخم٬ مهر یا بی مهری٬ نرمی یا سختی٬ قهر یا آشتی٬ شکستن یا گرفتن جام...! همه کارش زیباست و مجنون خریدار آن٬ فرقی نمیکند٬ همین کافیست که از جانب لیلی باشد! پس خوب است... او لیلی را دوست دارد و هر آنچه از از اوست٬ نه آنچه را خودش و دلش دوست دارد.مجنون در لیلی ذوب شده است٬ از او شده است٬ در واقع مجنون لیلی شده است.!

اما لیلی٬ میخواهد مجنون را٬ پس باید که بیازماید او را٬ خالص بودن عشقش را٬ باید که ناز کند٬ عشوه کند٬بسوزاند و به دنبال خود بِکشد تا بُکشد٬ آن هم نه در وصل٬ که در هجران!...

 لیلی مجنون را برای خودش میخواهد٬ پس مجنون باید خالص باشد٬ پاک٬ ساده و بی ریا... و به هیچ نیاندیشد٬ جز لیلی...

ما چه هستیم و میخواهیم چه باشیم.؟ لیلی یا مجنون.؟ باید بدون خود خواهی به درون خود برویم. اینجا جای دروغ گفتن نیست٬ باید که رو راست باشیم٬ وگرنه به بوته آزمایش می گذارندمان...! تا معلوم شود کیستیم! لیلی یا مجنون... و این همان امتحان بزرگ است...

 

 

  • سعید براتی

دشت خدا...

۲۴
اسفند


سلام...

این شعر زیبا را چندی پیش در وبلاگی دیدم. زیبا و وصف حال بود... مدتی است که می خوانمش و حالی پیدا می کنیم.

هوالحق


یادم آمد شب بی چتر وکلاهی
که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم:
چه هوایی است خدایی!
من و آغوش رهائی!
سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی!
دلم آرام شد آنگونه که هر قطره ی باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی!
چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب
چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وبیا!
پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر...
به کجا می روم اقلیم به اقلیم!
خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشهء فرهاد صدا زد :
نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می دهم ای دوست سلام من دلخستهء مجنون شده را نیز به شیرین غزلهای خداوند به معشوق دوعالم برسان.


باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل که چنین مست ورها می روی ای دل مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل
نکند باز به آن وادی…
مشغول همین فکر وخیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم
که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند
کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خداییست

نام شاعر این شعر را اگر میدانید ممنون میشوم که برایم بنویسید...

یکی از همسنگران اهل تحقیق و مطالعه فرمودند شعر از حمید رضا برقعی( عزیز) است. (البته ادامه هم داشت که زحمت آن را هم کشیدند. ( درادامه مطلب بخوانید)

  • سعید براتی

ماجرای عشق لیلی و مجنون در کربلای ایران، قصه ی تازه ای شد...
اینجا مجنون آرام نشسته بود و در انتظار لیلای خود لحظه شماری میکرد...
همت لیلا شد، حمید و مهدی هم... و دهها عاشق همت، مجنون وار در پی لیلای خود پر کشیدند... پروانه های عاشق هم بر گرد شمع مهدی و حمید در مجنون پر سوزاندند...
و تو چه میدانی قصه خیبر را که مجنونی را به زنجیرعشق خود دیوانه کرد...!
این ماه را مجنون بنامیم یا لیلی.... به دلهای عاشقان پرپر سری بزنیم... شاید نام خیبر را پسندیدند...
  • سعید براتی