http://up-is.ir/up۹۳/p۲/۱۴۰۳۰۰۳۸۳۵۶۳۰۹۳.gif دشت خدا... :: شهیدبی پلاک

شهیدبی پلاک

با ولایت تا شهادت

شهیدبی پلاک

با ولایت تا شهادت

بسم الله الرحمن الرحیم
روزی روزگاری همه شهدا بی پلاک بودند .. همه بی پلاک بودند .. نه پلاکی .. نه نشانی .. نه امضایی ... حتی خانه ها نیز پلاکی نداشت .. و امروز همه به دنبال نشان .. در هوای داشتن پلاک! و عاریت مند امضایشان ... بی پلاک که باشی خودش می شود پلاکت .. خودش امضایش را روی اثرش که تو باشی می گذارد ... آن وقت است که قیمتی می شود .. قیمتی که فقط خودش توان پرداختش را دارد ...
.. گویی شبیه مادر می شوی .. شبیه فاطمه می شوی .. بی نشان .. بی پلاک .. بی بارگاه .. بی ادعا ..

سلام-

دشت خدا...

پنجشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۱، ۰۲:۴۹ ب.ظ


سلام...

این شعر زیبا را چندی پیش در وبلاگی دیدم. زیبا و وصف حال بود... مدتی است که می خوانمش و حالی پیدا می کنیم.

هوالحق


یادم آمد شب بی چتر وکلاهی
که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم:
چه هوایی است خدایی!
من و آغوش رهائی!
سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی!
دلم آرام شد آنگونه که هر قطره ی باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی!
چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب
چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وبیا!
پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر...
به کجا می روم اقلیم به اقلیم!
خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشهء فرهاد صدا زد :
نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می دهم ای دوست سلام من دلخستهء مجنون شده را نیز به شیرین غزلهای خداوند به معشوق دوعالم برسان.


باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل که چنین مست ورها می روی ای دل مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل
نکند باز به آن وادی…
مشغول همین فکر وخیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم
که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند
کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خداییست

نام شاعر این شعر را اگر میدانید ممنون میشوم که برایم بنویسید...

یکی از همسنگران اهل تحقیق و مطالعه فرمودند شعر از حمید رضا برقعی( عزیز) است. (البته ادامه هم داشت که زحمت آن را هم کشیدند. ( درادامه مطلب بخوانید)

چشم وا کردم و خود را وسط صحن و سرا، عرش خدا، کرب و بلا، مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم منِ سرتا به قدم محو حرم/ بال ملک دور و برم یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم، چه بگویم که چه دیدم/ که دل از خویش بریدم به خدا رفت قرارم، نه به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم...
سپس آهسته نشستم، و نوشتم:

فقط ای اشک امانم بده تا سجده ی شکری بگذارم، که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدسته ی باران و اذان آمد و یک گوشه از آن پرده ی در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زد و چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشه ی معشوق،
خدایا! تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تماشا/ فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا/ دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش، غم و غصه فراموش در آغوشِ ضریح پسر فاطمه آرام سرانجام گرفتم....
سیدحمیدرضا برقعی(محرم1388)


  • موافقین ۴ مخالفین ۰
  • ۹۱/۱۲/۲۴
  • ۷۶۶ نمایش
  • سعید براتی

نظرات (۲)

  • حسین براتی
  • سلام من دلخستهء مجنون شده را نیز به شیرین غزلهای خداوند به معشوق دوعالم برسان...
    بسیار زیبا بود
    پاسخ:

    سلام

    این شعر(بحر طویل) با دل جه ها که نمی کند...

    مستدام باشی.

  • سندس در جست و جوی حقیقت
  • نام شاعرش سید حمیدرضا برقعی

     

    پاسخ:

    سلام

    خیلی ممنونم....

    مدتی است به علت مشغولیات کاری! از کتاب خوانی افتاده ایم...! خدا کند سرمان نشکند!

    شعر را بسیار دوست داریم و البته از نوع اشعار نابش که یکیش همین است. خیلی دوست داشتم بدانم شاعر خوش کلامش کیست.

    باز هم تشکر .

    در پناه حق باشید.

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">